Azizan
طهمورثِ دیوبند — شاهی که به‌جای طلا، دانش خواست

طهمورثِ دیوبند — شاهی که به‌جای طلا، دانش خواست

Tahmuras the Div-Binder — The king who asked the divs for knowledge instead of gold — and how people learned to write.

شاهنامه و اسطوره سن 5-8 ≈ 5 دقیقه
📖 بخوان و با صدای خودت برای بچه‌ت ضبط کن

هوشنگ که آتش را پیدا کرد، یه پسر داشت. اسمش طهمورث بود. وقتی هوشنگ رفت، طهمورث شاه شد. سومین شاهِ دنیا. آتش بود، آهن بود، کشتزار بود. ولی هنوز نه کتابی بود، نه نوشته‌ای. هر چی مردم بلد بودن، فقط توی حافظه‌شون بود.

طهمورث یه وزیر داشت به اسمِ شهراسپ. شهراسپ مردِ آرومی بود. زیاد حرف نمی‌زد و زیاد فکر می‌کرد. شب و روز دعا می‌خوند. هیچ‌وقت صداش رو بلند نمی‌کرد. هر وقت شاه دو دل می‌شد، شهراسپ راهِ درست رو نشونش می‌داد. و همیشه راهش راهِ نیکی بود.

اون موقع مردم هنوز پوستِ حیوون می‌پوشیدن. طهمورث پشمِ گوسفندها رو گرفت توی دستش. بهشون یاد داد چطور پشم رو بریسن و نخ بشه. یاد داد چطور از نخ، پارچه ببافن. اولین لباسِ دنیا همون‌جا بافته شد. مردم لباس پوشیدن و دیگه از سرما نلرزیدن.

بعد رفت سراغِ حیوون‌ها. یاد گرفت چطور مرغ و خروس رو نگه داره. یاد گرفت سگ رو دوست کنه و باز رو روی دست بنشونه. سگ نگهبانِ گله شد و باز همراهِ شکار. یاد داد زمستون براشون علوفه جمع کنن. دیگه هیچ حیوونی گرسنه نموند.

ولی توی تاریکی یه چیزهایی بودن. دیوها. دیوها دوست نداشتن آدم‌ها چیزی یاد بگیرن. شب‌ها می‌اومدن و همه‌چیز رو خراب می‌کردن. نخ‌ها رو پاره می‌کردن و در طویله رو باز می‌ذاشتن. مردم می‌ترسیدن و از خونه بیرون نمی‌اومدن. شب‌ها دیگه کسی چراغ روشن نمی‌کرد.

طهمورث رفت پیشِ شهراسپ. گفت: چه کار کنم؟ شهراسپ یه کم ساکت موند. بعد گفت: نترس. اون‌ها از تاریکی زور می‌گیرن، نه از خودشون. تو برو. من پشتِ سرتم. طهمورث نگاهش کرد و بلند شد.

طهمورث گرزش رو برداشت و سوارِ اسب شد. رفت به جنگِ دیوها. دیوها بزرگ بودن، ولی طهمورث نترسید. جنگید و جنگید تا صبح. خاک بلند شد و صدای گرز توی دشت پیچید. آخرش خیلی از دیوها رو گرفت و به بند کشید. بقیه فرار کردن و دیگه برنگشتن.

از اون روز بهش گفتن طهمورثِ دیوبند. یعنی کسی که دیوها رو بست. دیوهای گرفتار توی بند نشسته بودن. سرشون پایین بود و شاخ‌هاشون خاکی. دیگه نه غرش می‌کردن، نه داد می‌زدن. می‌دونستن که باختن.

یکی از دیوها سرش رو بلند کرد. گفت: ما رو ول کن. در عوض یه چیزی بهت یاد می‌دیم. یه چیزی که تا حالا هیچ آدمی بلد نبوده. یه چیزی که از طلا و گنج هم باارزش‌تره. طهمورث ایستاد و گوش داد.

طهمورث می‌تونست طلا بخواد. می‌تونست گنج بخواد، یا کاخ، یا تاجِ بزرگ‌تر. یه کم فکر کرد. بعد سرش رو بلند کرد. گفت: طلا تموم می‌شه. گنج رو می‌شه دزدید. ولی چیزی که یاد بگیرم، مالِ خودمه. بهم یاد بدین.

دیوها شروع کردن یاد دادن. یاد دادن چطور با یه چوب روی خاک نشونه بکشن. یاد دادن هر نشونه یه صداست. یاد دادن صداها که کنار هم بشینن، کلمه می‌شن. و کلمه‌ها که کنار هم بشینن، حرف می‌زنن. اسمِ این کار بود: نوشتن.

سی جور خط یادش دادن. تازی و پارسی و سغدی و چینی و پهلوی و رومی. طهمورث همه‌شون رو یاد گرفت و به مردم یاد داد. از اون روز آدم‌ها تونستن چیزی بنویسن که بعد از خودشون بمونه. دیگه قصه‌ها فقط توی حافظه نموندن. اسم‌ها موندن. راهِ کاشتن موند.

طهمورث سی سال پادشاهی کرد. توی این سی سال، مردم لباس پوشیدن و نوشتن یاد گرفتن. شهرها بزرگ‌تر شدن و شب‌ها دوباره چراغ روشن شد. وقتی رفت، تاج رسید به پسرش، جمشید. ولی اون یه قصه‌ی دیگه‌ست.

📖 همین قصه را توی اپ باز کن

قصه‌های مرتبط

← همه‌ی قصه‌ها