سلام خوبی؟ امروز میخوام قصهی لویی رو برات تعریف کنم. اسم کاملش لویی بِرِیل بود. لویی خیلی سال پیش توی فرانسه به دنیا اومد. توی یه شهرِ کوچک، نزدیکِ پاریس.
بابای لویی با چرم برای اسبها زین و افسار درست میکرد. کارگاهش پُر از ابزار بود. لویی کوچولو خیلی دوست داشت اونجا کنارِ باباش بازی کنه.
لویی سه سالش بود. یه روز توی کارگاه یه اتفاقِ بد افتاد. چشمش آسیب دید. کمکم دیگه هیچی نمیدید. لویی نابینا شد.
ولی لویی باهوش و کنجکاو بود. دلش میخواست درس بخونه. وقتی بزرگتر شد، رفت به پاریس. اونجا یه مدرسه بود، مخصوصِ بچههای نابینا.
توی اون مدرسه کتاب کم بود. حرفهای کتابها برجسته بودن. بچهها با انگشت حرفها رو لمس میکردن. ولی خوندنشون خیلی کُند بود. لویی دلش کتابِ بیشتری میخواست.
یه روز یه مردی اومد مدرسه. اسمش شارل باربیه بود. قبلاً توی ارتش بود و اونجا یه جور نوشتن با نقطههای برجسته رو ساخته بود. برای اینکه سربازها شب، بدونِ چراغ، پیغام بخونن.
بچهها با انگشت نقطهها رو لمس کردن. ولی برای هر حرف، نقطهها خیلی زیاد بودن. یه حرف زیرِ نوکِ انگشت جا نمیشد. خوندنش سخت بود.
باربیه برای یه حرف تا دوازده تا نقطه داشت. لویی فکر کرد و فکر کرد. یه راهِ سادهتر پیدا کرد. فهمید باید نقطه ها رو کم کنه که خوندنش راحت تر باشه. فکر میکنی نقطهها رو چند تا کرد؟
شش تا! فقط شش تا نقطه، دو ردیفِ سهتایی. حالا هر حرف زیرِ یه انگشت جا میشد. لویی اون موقع فقط پانزده سالش بود.
با این نقطهها، بچههای نابینا هم میتونستن بخونن، هم بنویسن. لویی بزرگ شد و توی همون مدرسه معلم شد. با نقطهها برای موسیقی هم یه خط درست کرد.
امروز به این خط میگن «بریل»، به اسمِ خودِ لویی. آدمهای نابینا توی همهی دنیا با خط بریل میخونن و مینویسن. روزِ تولدِ لویی هم شده روزِ جهانیِ بریل.
اینم از قصه لویی. دوستش داشتی؟ بدون که خیلی دوستت دارم و دلم میخواد زود ببینمت. فعلاً خداحافظ، زودی با قصهی جدید برمیگردم.