یکی بود، یکی نبود؛ غیرِ خدا هیچکس نبود. سالها پیش، میانِ دو سرزمین جنگ بود. یک طرف ایران بود، طرفِ دیگر توران. مردم خسته بودند، خیلی خسته و دلتنگ. همه دلشان یک چیز میخواست: صلح و آرامش. کودکان شبها بیخواب میماندند.
بزرگانِ دو سرزمین دورِ هم نشستند. با هم قرار گذاشتند و دست دادند. گفتند: «یک تیر از کمان رها میکنیم.» «هرجا تیر فرود بیاید، همانجا مرز است.» اینطوری جنگ تمام میشد، بیدعوا و بیغم. قولِ خود را محکم به هم دادند.
اما چه کسی میتوانست چنین تیری بیندازد؟ تیری که اینقدر دور برود، خیلی دور. همه نگران شدند و به هم نگاه کردند. ناگهان سربازی مهربان پیش آمد. او دست بالا برد و گفت: «من آمادهام.» اسمِ او آرش بود، آرشِ کمانگیر. دلِ همه یکباره از امید پر شد.
آرش جوانی نیرومند و مهربان بود. او سرزمینش را از تهِ دل دوست داشت. بچهها را دوست داشت، کوه و رود را هم. دلش میخواست همه در آرامش زندگی کنند. برای همین، این کارِ بزرگ را پذیرفت. او هیچوقت از سختی نمیترسید.
صبحِ زود، آرش بهسوی کوه راه افتاد. کوهِ بلندِ دماوند، بلندترین کوهِ سرزمین. قدمبهقدم بالا رفت، آرام و استوار. باد سرد بود، ولی دلِ آرش گرم بود. بالاخره به نوکِ کوه رسید، نزدیکِ ابرها. برف زیرِ پایش آرام برق میزد.
آرش کمانِ بزرگش را از دوش برداشت. تیر را روی کمان گذاشت، آرام و دقیق. چشمهایش را بست و یک نفسِ عمیق کشید. همهی عشق و امیدش را در تیر گذاشت. زیرِ لب گفت: «برای صلح، برای بچهها.» قلبش تند و پرامید میزد.
آرش با همهی توانش کمان را کشید. دستهایش میلرزید، اما محکم ایستاد. یک آرزوی قشنگ در دلش زمزمه کرد. آرزو کرد جنگ تمام شود، برای همیشه. بعد، در یک لحظه، تیر را رها کرد. کوه هم انگار نفسش را نگه داشت.
تیر مثلِ یک پرندهٔ نورانی پرید. ویییز! در آسمانِ آبی بالا رفت. بالاتر و بالاتر، مثلِ یک ستاره. باد آن را به جلو هل میداد. تیرِ آرش بهسوی دوردستها پرواز کرد. ابرها آرام برایش کنار رفتند.
تیر یک روزِ کامل پرواز کرد. از رویِ رودها و جنگلها گذشت. از رویِ تپهها و دشتهای سبز رد شد. پرندهها کنارش پر زدند و همراهیاش کردند. خورشید کمکم به پایین آسمان میرفت. سایهاش روی زمین میدوید و میدوید.
غروب شد و تیر آرام پایین آمد. کنارِ یک رودِ بزرگ و پهناور نشست. همانجا شد مرزِ دو سرزمین. مردم شادی کردند و دست زدند. جنگ تمام شد، و صلح برگشت. کودکان کنارِ رود بازی کردند.
مردم همیشه آرش را به یاد آوردند. میگفتند نیرویش با باد و کوه یکی شد. حالا هم باد که روی کوه میوزد، انگار صدای تیرِ آرش را میخواند. صدایی آرام، مثلِ یک آوازِ قشنگِ صلح. نامِ آرش تا همیشه ماندگار شد.