Azizan
رستم و اکوان دیو

رستم و اکوان دیو

Rostam and Akvan Div — Rostam naps by a spring, a div lifts him into the sky, and a clever answer brings him safely home. Read this story in English

قهرمان‌هاشاهنامه و اسطورهحماسی سن 2-4 ≈ 4 دقیقه
📖 بخوان و با صدای خودت برای بچه‌ت ضبط کن

عزیزم، بیا امشب یه قصه‌ ای از شاهنامه برات بگم. این قصه، قصه‌ی رُستَم و اسبِ مهربونش رَخشه. یه روز رُستَم و رَخش کلی راه رفته بودن. هر دوشون خسته شده بودن. رُستَم دلش می‌خواست یه کم استراحت کنه. برای همین دنبالِ جای خنک و قشنگی می‌گشت.

رُستَم کنارِ یه چشمه‌ی آبِ زلال رسید. دورِ چشمه علفِ نرم و سبز بود. رَخش رفت و آرام‌آرام علف خورد. رُستَم هم روی علف‌ها دراز کشید و آب خورد. نسیم می‌وزید و رُستَم کم‌کم چشم‌هاش سنگین شد.

رُستَم خوابش برد و آرام نفس می‌کشید. اما نزدیکِ همون چشمه یه دیو زندگی می‌کرد. اسمِ دیو اَکوان بود و خیلی زورمند بود. اَکوان دیو از دور رُستَم رو دید که خوابیده. با خودش گفت: «بذار یه شوخیِ بزرگ باهاش بکنم!»

اَکوان دیو آهسته آمد کنارِ رُستَم. با دست‌های بزرگش دورِ زمین رو گرفت. بعد زمین رو با رُستَم از جا کند و بالا برد. زمین و رُستَم توی هوا بالا رفتن. رُستَم بیدار شد و دید دارد توی آسمون می‌رود!

اَکوان دیو با صدای بلند خندید و گفت: «پهلوان، من تو رو یه جایی می‌اندازم.» «بگو کجا بندازمت؟ روی کوه یا توی دریا؟» رُستَم چند لحظه فکر کرد . میدونست که دیو خیلی بدجنسه و رستم هر کدوم رو انتخاب کنه دیو بر عکسش رو انجام میده.

رُستَم با خودش گفت: «اگه بگم دریا، منو پرت مینه سمت کوه .» «اینطوری خیلی سخت می‌شه.» بعد بلند گفت: «لطفاً منو پرت کن سمت کوه!» اَکوان دیو خندید و گفت. گفت: «نه، نه! تو رو توی دریا می‌اندازم!»

دیو رُستَم رو رها کرد و رُستَم توی دریا افتاد. آب پاشید و موج‌های نرم دورش پخش شد. اما رُستَم شناگر خیلی خوبی بود. با دست‌های قوی‌اش آب رو کنار می‌زد. آرام‌آرام شنا کرد و به ساحل رسید.

رُستَم از آب بیرون آمد و خودش رو تکون داد. دیو فکر می‌کرد رُستَم دیگه برنمی‌گرده. اما رُستَم کمندش رو برداشت. رفت و آهسته از پشتِ سرِ دیو آمد نزدیکش.

رُستَم کمند رو توی هوا چرخوند. کمند مثل یه حلقه‌ی طلایی دورِ دیو افتاد. اَکوان دیو یهو دید که نمی‌تونه تکون بخوره. از ترس چشم‌هاش گرد شد. گفت: «ای وای! پهلوان، منو ببخش!»

رُستَم با قدرت کمندش رو کشید و اَکوان دیو رو محکم گرفت. اَکوان هرچی تلاش کرد، نتونست فرار کنه. رُستَم می‌دونست که این دیو بارها مردم رو آزار داده و نباید بذاره دوباره این کار رو بکنه. پس با یک ضربه محکم، اَکوان دیو رو از پا درآورد. این‌طوری کارِ دیو برای همیشه تموم شد. رُستَم نفس راحتی کشید.

رُستَم برگشت پیشِ چشمه‌ی زلال. رَخش داشت هنوز آرام علف می‌خورد. تا رُستَم رو دید، شیهه کشید و دوید طرفش. رُستَم گردنِ رَخش رو نوازش کرد. هر دو کنارِ چشمه ایستادن و آفتابِ صبح روی‌شون افتاد.

و این‌طور شد که رُستَم، با فکرِ خودش، از دستِ اَکوان دیو نجات پیدا کرد. این قصه از قصه های شاهنامه است. دوستش داشتی؟

بدون که خیلی دوستت دارم و دلم می‌خواد زود ببینمت. فعلاً خداحافظ، زودی برمی‌گردم.

📖 همین قصه را توی اپ باز کن

قصه‌های مرتبط

← همه‌ی قصه‌ها

وقتی آماده شد خبرت می‌کنیم

azizan همین حالا توی مرورگرت کار می‌کند. اگر بخواهی، ایمیلت را بگذار تا وقتی نسخه‌ی کامل و نسخه‌ی اپ‌استور آماده شد خبرت کنیم. دادنِ ایمیل اختیاری است. حریم خصوصی