سلام خوبی؟ امروز میخوام قصهی یه دختری رو برات تعریف کنم. اسمش آمِلیا اِرهارت بود. آمِلیا خیلی سال پیش توی آمریکا به دنیا اومد. دختری بود که ماجراجویی رو خیلی دوست داشت.
آمِلیا ده سالش بود. رفت به یه نمایشگاهِ بزرگ. اونجا برای اولین بار یه هواپیما دید. ولی اصلاً خوشش نیومد. از باباش خواست برگردن سراغِ چرخوفلک. بعدها گفت: «یه چیزِ زنگزده بود، از سیم و چوب. اصلاً جالب نبود.»
سالها بعد، آمِلیا رفت تماشای یه نمایشِ هوایی. یه هواپیمای کوچکِ قرمز شیرجه زد پایین، درست طرفِ آمِلیا. آمِلیا فرار نکرد. همونجا ایستاد و نگاهش کرد. انگار عاشق هواپیما شده بود!
یه روز آمِلیا برای اولین بار سوارِ هواپیما شد. پرواز فقط ده دقیقه بود. ولی بعدها گفت: «همین که از زمین بلند شدیم، فهمیدم باید خودم بتونم پرواز کنم. دلم میخواست خلبان بشم»
ولی کلاسِ خلبانی خیلی گران بود. آمِلیا چند تا کار پیدا کرد. عکاس شد، توی یه شرکتِ تلفنی کار کرد، حتی کامیون روند. پولهاش رو جمع کرد و رفت کلاس خلبانی. معلمش هم یه خانمِ خلبان بود.
آمِلیا با پولی که جمع کرده بود، اولین هواپیمای خودش رو خرید. یه هواپیمای کوچکِ زرد. براش یه اسم هم گذاشت. فکر میکنی اسمش رو چی گذاشت؟
اسمش رو گذاشت «قناری»! مثلِ همون پرندهی کوچکِ زرد. آمِلیا با قناری کلی پرواز کرد. کمکم یه خلبانِ واقعی شد.
یه روز آمِلیا خواست یه کارِ خیلی بزرگ بکنه. تنهایی از روی اقیانوسِ اَطلَس پرواز کنه. تا اون موقع هیچ زنی این کار رو نکرده بود. توی راه، بالهای هواپیما یخ زد. ولی آمِلیا ادامه داد.
آمِلیا تمامِ شب پرواز کرد. فرداش، توی ایرلندِ شمالی، وسطِ یه چراگاهِ گاوها فرود اومد. آمِلیا اولین زنی شد که تنهایی از روی اقیانوسِ اَطلَس پرواز کرد.
آمِلیا دلش میخواست زنهای دیگه هم خلبان بشن. دختر خانم هایی که به این کار علاقه داشتند و بقیه خلبانهای زن دیگه رو دور هم جمع کرد و یه گروه درست کرد. اونها به هم کمک میکردن و آموزش میدادن. خودِ آمِلیا هم شد اولین رئیسِ این گروه.
اینم از آملیا دختر شجاع و ماجراجوی ما. تو هم دوست داری خلبان بشی؟
قصه ما تموم شد. دوستش داشتی؟ بدون که خیلی دوستت دارم و دلم میخواد زود ببینمت. فعلاً خداحافظ، زودی با قصهی جدید برمیگردم.