یکی بود، یکی نبود. یه پهلوان بود به اسمِ سام. یه شب براش یه پسر به دنیا اومد. صورتِ اون پسر مثلِ ماه روشن بود. چشماش درشت بود و دستاش کوچیک. فقط موهاش سفیدِ سفید بود. مثلِ برف. سام تا دیدش، دلش لرزید. اون زمان مردم از موی سفیدِ نوزاد میترسیدن. سام ترسید مردم بهش بخندن.
سام با خودش گفت: من این بچه رو نمیخوام. بچه رو برداشت و رفت بالای کوه. تنها گذاشتش روی یه سنگِ صاف و برگشت. کوهِ البرز بلند بود و ساکت. بچه توی قنداقش آروم تکون خورد. سردش بود، ولی کسی نبود که کمکش کنه.
بالای همون کوه یه آشیانه بود. توی آشیانه یه پرندهی خیلی بزرگ مینشست. اسمش سیمرغ بود. پَرهاش رنگِ آفتاب بود. خیلی سال بود که اون بالا زندگی میکرد. سیمرغ از اون بالا پایین رو نگاه کرد.
سیمرغ یه چیزِ کوچیک دید روی سنگ. بال زد و اومد پایینتر. دید دستای کوچیکش سفیدِ سفید شده، مثلِ برف. شنید که صدای بچه میلرزه، مثلِ برگ. سیمرغ بالش رو باز کرد و گفت: بیا بغلم، کوچولو.
سیمرغ آروم بچه رو برداشت. بردش بالا، توی آشیانه. آشیانه گرم بود و پر از پَر. بچه دیگه نلرزید. خوابش برد. جوجههای سیمرغ اومدن دورش و نگاهش کردن. سیمرغ اسمش رو گذاشت زال.
زال بزرگ شد. با جوجههای سیمرغ بازی میکرد. از روی سنگها میپرید و میدوید. قدش بلند شد، مثلِ یه درختِ جوون. موهاش هنوز سفید بود، مثلِ برفِ روی کوه. سیمرغ خیلی دوستش داشت. هر شب بالش رو باز میکرد و میگفت: بیا بغلم.
یه روز یه صدایی از پایینِ کوه اومد. صدای نیِ یه چوپان بود. زال گوش داد و گفت: این صدا مالِ کیه؟ سیمرغ گفت: مالِ آدمهاست. تو هم از اونهایی. زال گفت: پس چرا من اینجام؟
سیمرغ گفت: بابات ترسید و تو رو گذاشت اینجا. زال یه کم ساکت شد. سیمرغ بالش رو باز کرد و گفت: عیبی نداره. بیا بغلم. زال خندید و رفت زیرِ بال. اون شب برف اومد و آشیانه گرم بود.
پایینِ کوه، سام هر شب خواب میدید. خوابِ یه بچه با موهای سفید. صبحها بیدار میشد و دلش میگرفت. یه روز اسبش رو زین کرد و راه افتاد بالا. آخه میدونی! بزرگترها هم گاهی میترسن. و گاهی برمیگردن و درستش میکنن.
سام رسید بالای کوه. زال رو دید و ایستاد. گفت: پسرم، منو میبخشی؟ زال یه کم نگاهش کرد. بعد دوید و بغلش کرد. سام محکم گرفتش و هیچی نگفت.
زال برگشت طرفِ سیمرغ. سیمرغ یه پَر از بالش کَند و داد بهش. گفت: اینو نگه دار. هر وقت به من احتیاج داشتی، این پَر رو آتیش بزن. من همون لحظه میام. زال پَر رو گذاشت توی جیبش.
زال و سام از کوه اومدن پایین. صدای نی نزدیکتر و نزدیکتر شد. مردمِ ده دوییدن جلو. سام دستِ زال رو محکم گرفته بود. یکی گفت: موهاش مثلِ برفِ کوهه! زال خندید.