امشب درازترین و خاصترین شبِ سالِ ماست. به این شبِ قشنگ میگویند شبِ یلدا. بیرون هوا سرد است و آسمان پرِ ستاره. اما من اصلاً نمیترسم و دلم گرم است. چون مادربزرگِ مهربانم کنارِ من نشسته است.
وسطِ اتاق یک کرسیِ گرم و نرم داریم. زیرِ کرسی یک بخاریِ کوچک روشن است. یک لحافِ گلدار و بزرگ رویش کشیدهایم. پاهای کوچکم را زیرِ لحاف میبرم. آخ، کرسی چه گرم است! چه نرم است!
مادربزرگ یک انارِ بزرگ و قرمز میآورد. انار مثلِ یک توپِ کوچولوی قرمز است. دانههایش مثلِ یاقوت میدرخشند و براقاند. یک مشت دانه در دهانم میگذارم. بهبه، انار چه شیرین و آبدار است!
حالا مادربزرگ کاسهی آجیل را میآورد. کاسه پر از آجیلِ خوشمزهی شبِ یلداست. گردو و فندق و کشمش و پسته دارد. دانهدانه میخورم و با انگشت میشمارم. مادربزرگ یک فندقِ سفت برایم میشکند.
یک هندوانهی بزرگ هم کنارِ کرسی است. این هندوانه از تابستانِ گرم مانده است. مادربزرگ آن را برای امشب نگه داشته. یک قاچِ سرخ و خنک به من میدهد. مادربزرگ میگوید: شبِ یلدا درازه، اما کنار هم چه نازه.
رویِ کرسی پر از خوراکیهای خوشمزه است. انار و آجیل و هندوانه و شیرینی. چند تا شمعِ کوچک هم روشن کردهایم. نورِ شمع روی صورتِ مادربزرگ میرقصد. همهچیز گرم و قشنگ و دنج است.
میپرسم: چرا این شب اینقدر دراز است؟ مادربزرگ لبخند میزند و موهایم را نوازش میکند. میگوید: امشب خورشید دیرتر از همیشه میآید. اما از فردا روزها کمکم بلندتر میشوند. یعنی بهار آرامآرام به ما نزدیک میشود.
مادربزرگ کتابِ کهنهی حافظ را برمیدارد. چشمهایم را میبندم و یک آرزوی قشنگ میکنم. مادربزرگ یک شعرِ شیرین برایم میخواند. (برای بزرگتر: یک بیت از حافظ بخوان و آرام فوت کن.) انار و آجیل هنوز روی کرسی ماندهاند.
و حالا بهترین قسمتِ شب میرسد: قصه! مادربزرگ کلی قصهی قدیمی بلد است. قصهی شاه و پری و پرندهی سخنگو. من گوش میدهم و از ته دل میخندم. قصههای مادربزرگ هیچوقت تمام نمیشوند.
کمی چای داغ هم کنارِ دستمان است. بخارِ چای در هوا بالا میرود. دوباره یک مشت آجیل برمیدارم و میخورم. مادربزرگ یک دانه انار در دستم میگذارد. شبِ یلدا درازه، اما کنار هم چه نازه.
چشمهای کوچکم کمکم خوابآلود میشوند. اما من اصلاً دلم نمیخواهد بخوابم. دوست دارم تا خودِ صبح بیدار بمانم. سرم را روی شانهی نرمِ مادربزرگ میگذارم. او آرام برایم لالایی و قصه میگوید.
آخرین دانههای انار را هم میشمارم. یک، دو، سه... هر دانه یک آرزوست. آرزو میکنم مادربزرگ همیشه کنارم باشد. کنارِ کرسی، دلم گرمِ گرم است. شبِ یلدا درازه، اما کنار هم چه نازه.
کمکم پشتِ پنجره آسمان روشن میشود. صبح آمد! بالاخره شبِ دراز تمام شد! خورشید از پشتِ کوهها بالا میآید. مادربزرگ پیشانیام را میبوسد و میخندد. میگوید: شبِ یلدای ما به خیر گذشت.