سلام خوبی؟ یه قصه داریم امروز. یکی بود یکی نبود .یک روزِ گرم، کلاغی خیلی تشنه شده بود. از این طرف به اون طرف پرواز کرد و دنبالِ آب گشت. هوا گرم بود و دلش میخواست هرچه زودتر یک ذره آب بخوره.
بالاخره چشمش به یک کوزه افتاد که کمی آب تهش بود. خوشحال شد و فوری کنارِ کوزه نشست.
کلاغ سرش رو خم کرد و نوکش رو داخلِ کوزه برد. اما هرچه تلاش کرد، به آب نرسید! گردنِ کوزه بلند بود و آب خیلی پایینتر بود.
کلاغ دوباره تلاش کرد. باز هم نشد. آب درست جلوی چشمش بود، ولی نمیتونست بخوردش!
آب تهِ کوزهست و نوکِ کلاغ بهش نمیرسه. فکر میکنی کلاغ چطور میتونه آب بخوره؟ ⏸ (سه ثانیه مکث)
کلاغ سعی کرد راهی پیدا کنه. دوروبرش رو نگاه کرد و چشمش به چند سنگریزه افتاد که روی زمین بودن. یکدفعه فکری به سرش زد! با نوکش یکی از سنگریزهها رو برداشت.
کلاغ سنگریزه رو داخلِ کوزه انداخت. پِلُپ! بعد یکی دیگه. پِلُپ! یکی دیگه و یکی دیگه! با افتادنِ هر سنگریزه، آب کمی بالاتر میاومد.
کلاغ دست از کار نکشید و هی سنگریزههای بیشتری داخلِ کوزه انداخت.
بالاخره آب اونقدر بالا اومد که نوکِ کلاغ بهش رسید! کلاغ با خوشحالی آبِ خنک رو نوشید و تشنگیش برطرف شد.
کلاغ با فکر کردن و تلاش، تونست مشکلش رو حل کنه. خب عزیزم، قصهی کلاغِ تشنه تموم شد. کلاغ بهجای اینکه ناامید بشه، فکر کرد و راهی پیدا کرد. تو هم همینطوری هستی مگه نه؟ میدونم که همیشه فکر میکنی و حسابی تلاش میکنی.
بدون که خیلی دوستت دارم و دلم میخواد زود ببینمت. فعلاً خداحافظ، زودی برمیگردم.