سلام خوبی؟ امروز برات یه قصه جالب میخوام بخونم. یکی بود، یکی نبود. پادشاهی بود که بیشتر از هر چیزی لباسهای قشنگ و تازه رو دوست داشت. اونقدر لباس داشت که هر ساعتِ روز میتونست یک لباسِ جدید بپوشه!
یک روز دو مردِ حقهباز به قصر اومدن و گفتن: «ما میتونیم قشنگترین لباسِ دنیا رو برات بدوزیم. لباسی که یک ویژگیِ عجیب داره. آدمهای بد، اصلاً نمیتونن اون رو ببینن!»
پادشاه با خودش فکر کرد: «چه عالی! اینطوری میفهمم چه کسانی خوبن چه کسانی بدن.» به اون دو مرد پولِ زیادی داد تا کارشون رو شروع کنن.
مردها پشتِ دستگاههای پارچهبافی نشستن و وانمود کردن دارن پارچه میبافن. اما هیچ نخی توی دستگاهها نبود!
وقتی وزیرِ پادشاه برای دیدنِ پارچه رفت، چیزی ندید. ترسید بگه چیزی نمیبینه، چون اونوقت همه فکر میکردن اون آدم بدیه. پس با صدای بلند گفت: «وای! چه پارچهی قشنگی!»
وزیر هیچ پارچهای نمیبینه. به نظرت چرا میگه خیلی قشنگه؟ ⏸ (سه ثانیه مکث)
کمی بعد خودِ پادشاه برای دیدنِ پارچه رفت. هرچه نگاه کرد، چیزی ندید! با خودش گفت: «وای من آدم بدی ام؟»
… تا اینجا نیمهی اول قصه بود.
بقیهی قصه را رایگان توی اپِ Azizan بخوان — و با صدای خودت، صفحهبهصفحه، برای بچهات ضبط کن.
📖 بقیهی قصه را توی اپ بخوان (رایگان)