یکی بود، یکی نبود. یک کفاشِ مهربون بود که توی مغازهی کوچولوش کفش درست میکرد. کفاش خیلی زحمت میکشید، اما پول زیادی نداشت.
یک شب دید فقط به اندازهی یک جفت کفش چرم براش مونده. چرمها رو با دقت برید و روی میز گذاشت. با خودش گفت: «صبحِ زود بیدار میشم و این کفشها رو میدوزم.» بعد چراغ رو خاموش کرد و رفت خوابید.
صبح که کفاش وارد مغازه شد، از تعجب چشمهاش گرد شد! روی میز یک جفت کفشِ قشنگ و کاملاً آماده بود. دوختهاش اونقدر تمیز بودن که کفاش باورش نمیشد.
گفت: «عجب! من که دیشب اینا رو ندوختم! پس کی درستشون کرده؟» کمی بعد، یک مشتری اومد و کفشها رو خرید. کفاش با پولش چرمِ بیشتری خرید و اون شب برای دو جفت کفش آمادهشون کرد.
فردا صبح، باز هم اتفاقِ عجیبی افتاد! هر دو جفت کفش دوخته شده بودن. کفاش با خوشحالی اونها رو فروخت و چرمِ چهار جفت کفش خرید.
روزهای بعد هم همین اتفاق تکرار شد. هر شب چرمهای بریدهشده روی میز میموندن و هر صبح کفشهای قشنگ و آماده جاشون بود. کمکم کارِ کفاش حسابی رونق گرفت. اما هنوز نمیدونست چه کسی شبها کمکش میکنه.
هر شب یکی میاد کفشها رو درست میکنه، ولی کفاش هنوز ندیدتش. تو حدس میزنی کی باشه؟ ⏸ (سه ثانیه مکث)
… تا اینجا نیمهی اول قصه بود.
بقیهی قصه را رایگان توی اپِ Azizan بخوان — و با صدای خودت، صفحهبهصفحه، برای بچهات ضبط کن.
📖 بقیهی قصه را توی اپ بخوان (رایگان)