سلام خوبی؟ یه قصه داریم امروز. این قصه رو مُولَوی، شاعرِ بزرگِ ما، خیلی سال پیش توی شعرش گفته. یکی بود، یکی نبود. چند نفر از سرزمینِ هِند یه فیل آورده بودن تا مردم ببیننش.
فیل رو بردن توی یه خونهی تاریک. مردمِ شهر خبردار شدن که یه فیل اومده. خیلیها اومدن که فیل رو ببینن. یکییکی رفتن توی اون خونهی تاریک.
اما توی خونه اونقدر تاریک بود که هیچکس هیچچی نمیدید. با چشم نمیشد فیل رو دید. برای همین، هر کسی دستش رو جلو برد که فیل رو با کفِ دستش لمس کنه.
دستِ یه نفر خورد به خرطومِ فیل. خرطوم دراز بود و گِرد. اون آدم گفت: «آهان! فیل مثلِ ناودانه!» ناودان همون لولهایه که آبِ بارون از پشتِ بوم ازش میاد پایین.
دستِ یکی دیگه رسید به گوشِ فیل. گوش پهن و نازک بود. اون گفت: «نهخیر! فیل مثلِ بادبزنه!» همون بادبزنی که تابستون باهاش خودمون رو باد میزنیم.
یه نفرِ دیگه دستش رو کشید روی پای فیل. پا کلفت بود و محکم. گفت: «اشتباه میکنین! فیل مثلِ ستونه!» مثلِ ستونهای بلندی که سقف رو نگه میدارن.
یکی دیگه دستش رو گذاشت روی پشتِ فیل. پشتش پهن و صاف بود. گفت: «نه بابا! فیل مثلِ یه تختِ بزرگه!»
بقیه هم همینطور. هر کس به هر جای فیل که دست زده بود، همون رو میگفت. یکی میگفت ناودان، یکی بادبزن، یکی ستون، یکی تخت. حرفشون با هم یکی نبود.
همهشون فیل رو لمس کرده بودن، ولی دستِ هیچکدوم به همهی فیل نمیرسید. فکر میکنی چی کار باید میکردن که فیل رو درست ببینن؟ ⏸ (سه ثانیه مکث)
مولوی میگه: اگه دستِ هر کدومشون یه شمع بود، حرفشون دیگه با هم فرق نمیکرد. با نورِ شمع، همهی فیل رو میدیدن، خرطوم و گوش و پا و پشتش رو. و این داستان یه پیامی هم داره. اینکه هیچ کسی نیست که همه چیز رو بدونه و نباید گوشمون رو به نظرات بقیه ببندیم چون شاید بقیه هم درست بگن و چیزی رو دیده باشن که ما تا حالا ندیدیم
قصهی ما همینجا تموم شد. یه فیلِ گنده، توی یه خونهی تاریک. این قصه رو دوست داشتی؟
بدون که خیلی دوستت دارم و دلم میخواد زود ببینمت. فعلاً خداحافظ، زودی با قصهی جدید برمیگردم.