Azizan
شیر و موش

شیر و موش

یکی بود یکی نبودقصه‌های مادربزرگ سن 2-4 ≈ 2 دقیقه
📖 بخوان و با صدای خودت برای بچه‌ت ضبط کن

سلام خوبی؟ یه قصه داریم امروز. یکی بود، یکی نبود. توی یه جنگلِ بزرگ، یه شیر زندگی می‌کرد. یه روز شیر گرفته بود خوابیده بود.

یه موشِ کوچولو از اون‌جا رد می‌شد. حواسش نبود و دوید از روی صورتِ شیر! شیر از خواب پرید. عصبانی شد و موش رو با پنجه‌اش گرفت.

موش لرزید و گفت: «ای شیر، منو ببخش! اگه ولم کنی، یه روزی منم بهت کمک می‌کنم.» شیر خنده‌اش گرفت و گفت: «یه موشِ به این کوچیکی چه کمکی می‌تونه بکنه؟ ولی برو من امروز سیرم!»

شیر پنجه‌اش رو برداشت و موش رو ول کرد. موش گفت: «ممنونم!» و تندتند دوید و رفت.

چند وقت بعد، چند تا شکارچی اومدن توی جنگل. شیر رو گرفتن و با طناب‌های محکم بستن به زمین.

شیر هرچی زور زد، نتونست طناب‌ها رو باز کنه. یه غرشِ بلند کشید. صدای غرشش توی همه‌ی جنگل پیچید.

موشِ کوچولو صدای شیر رو شنید. صداش رو شناخت. گفت: «این همون شیره که منو ول کرد!» و دوید طرفِ صدا.

موش رسید و دید شیر با طناب بسته شده. یه موشِ کوچولو چطوری می‌تونه یه شیرِ گنده رو آزاد کنه؟ ⏸ (سه ثانیه مکث)

موش دندون‌های تیزش رو گذاشت روی طناب. جوید و جوید و جوید. طناب پاره شد! یکی دیگه، یکی دیگه. شیر آزاد شد.

موش به شیر گفت: «اون روز به من خندیدی. فکر نمی‌کردی بتونم کمکت کنم. حالا دیدی که یه موشِ کوچولو هم می‌تونه به یه شیر کمک کنه!»

قصه‌ی شیر و موش تموم شد. یه شیرِ گنده و یه موشِ کوچولو. این قصه رو دوست داشتی؟

بدون که خیلی دوستت دارم و دلم می‌خواد زود ببینمت. فعلاً خداحافظ، زودی با قصه‌ی جدید برمی‌گردم.

📖 همین قصه را توی اپ باز کن

قصه‌های مرتبط

← همه‌ی قصه‌ها

وقتی آماده شد خبرت می‌کنیم

azizan همین حالا توی مرورگرت کار می‌کند. اگر بخواهی، ایمیلت را بگذار تا وقتی نسخه‌ی کامل و نسخه‌ی اپ‌استور آماده شد خبرت کنیم. دادنِ ایمیل اختیاری است. حریم خصوصی