عزیزم، بیا امشب برایت یک قصهی قشنگ بگویم. این قصهی پهلوانی به نامِ رستم است. رستم پسری بود بلندقد و خیلی خیلی قوی. او از همهی بچههای دنیا زورمندتر بود. رستم در دلش یک آرزوی بزرگ داشت؛ یک اسبِ خودش.
اما رستم اسبی معمولی نمیخواست، عزیزِ دلم. او خیلی سنگین بود، درست مثلِ یک کوهِ بزرگ. زیرِ دستِ سنگینِ او هر اسبی خم میشد. رستم یک اسبِ خیلی محکم و خیلی قوی میخواست. اسبی که بتواند زورِ رستم را تاب بیاورد.
یک روز پدرِ رستم گلههای اسب را پیشِ او آورد. اسبهای زیبا از زابل و از کابل آمده بودند. رستم کنارشان ایستاد و یکییکی نگاهشان کرد. کدامیک از این همه اسب برای رستم بود؟ او با دقت دنبالِ اسبِ خودش میگشت.
رستم آرام دستِ خود را روی پشتِ هر اسب میگذاشت. هر اسبی زیرِ دستِ سنگینِ او خم میشد. اسبها یکییکی کنار میرفتند و هیچکدام نمیماند. رستم کمی ناراحت شد، ولی اصلاً ناامید نشد. او میدانست اسبِ خودش حتماً یکجا هست.
ناگهان چشمِ رستم به یک کُرهی جوان و شاداب افتاد. رنگِ او مثلِ گلبرگِ سرخ روی زعفران بود. بدنش مثلِ شیر بود، قوی و خیلی قشنگ. دو چشمش مثلِ دو ستاره برق میزد. رستم آهسته گفت: «وای، چه کُرهی زیبایی!»
چوپان گفت که این کُره سه سالِ تمام آزاد بوده. تا حالا هیچکس نتوانسته بود او را بگیرد. چوپانِ پیر آرام گفت: «مواظب باش، پسرم!» ولی رستم فقط یک لبخندِ بزرگ و مهربان زد. دلِ او همین کُرهی تندوتیز را میخواست.
رستم کمندِ خود را آرام از روی شانه برداشت. او کمند را قشنگ و آرام در هوا چرخاند. بعد کمند را خیلی نرم به سمتِ کُره پرتاب کرد. کمند درست و نرم دورِ گردنِ کُره نشست. کُره ایستاد و دو گوشش را تکان داد.
رستم کُره را آرامآرام به سمتِ خودش کشید. او با کُره خیلی مهربان و نرم حرف زد. بعد دستِ سنگینش را روی پشتِ کُره گذاشت. اینبار پشتِ کُره اصلاً خم نشد، عزیزم! کُره محکم و استوار سرِ جای خودش ایستاد.
رستم از خوشحالی بلند و از ته دل خندید. او گفت: «اسبِ من همین است، همین کُره!» بله عزیزم، این اسب زورِ رستم را داشت. دلِ رستم و دلِ این کُره یکی شد. حالا رستم دیگر هیچ تنها نبود، جانِ دلم.
بعد رستم از چوپان پرسید: «این کُره از کیست؟» او میخواست نامِ اسبِ تازهاش را خوب بداند. (برای بزرگترها: «رخش» یعنی سرخوسفیدِ درهمآمیخته.) این درست همان رنگِ زیبای کُرهی رستم بود.
چوپان گفت: «این کُره هیچ صاحبِ مشخصی ندارد.» «ما همه او را رخشِ رستم صدا میزنیم.» رستم لبخند زد و اسبِ خود را رخش نامید. از آن لحظه، رخش فقط مالِ رستم بود.
از آن روز به بعد، رخش و رستم همیشه باهم بودند. باهم میدویدند و باهم کنارِ هم استراحت میکردند. رخش، رستم را به هر جا که میخواست میبرد. آن دو، دوستانی مهربان و جدانشدنی بودند. آنها هیچوقت همدیگر را تنها نگذاشتند، عزیزم.