یکی بود، یکی نبود. اولِ اول، هیچ شهری نبود. هیچ خونهای نبود. آدمها توی غارهای کوه زندگی میکردن. اون موقع نه آتشی بود، نه آهنی، نه شهری. بینِ همه یه نفر اولین بود. اسمش کیومرث بود. کیومرث اولین شاهِ دنیا شد.
کیومرث پوستِ پلنگ میپوشید. خونهش یه غار بود، بالای کوه. دورِ غارش گوسفندها میچریدن. حیوونهای وحشی هم میاومدن و آروم مینشستن. اون موقع هیچکس از هیچکس نمیترسید. میگن یه نورِ کوچیک دورِ سرِ کیومرث بود. بهش میگفتن فَر. نشونهی شاه بودن.
کیومرث یه پسر داشت به اسمِ سیامک. سیامک قدبلند بود و مهربون. همه دوستش داشتن — آدمها، گوسفندها، پرندهها. وقتی میخندید، صداش توی کوه میپیچید. کیومرث که نگاهش میکرد، دلش گرم میشد. سی سال همهچیز خوب بود.
یه روز یه فرشته اومد. اسمش سروش بود. سروش گفت: یه دیو داره میاد. اسمش دیوِ سیاهه، پسرِ اهریمن. شاخ داره و از درخت هم بلندتره. اون به کوهِ شما حسودیش شده. سیامک بلند شد و کمربندش رو بست. گفت: من جلوش رو میگیرم.
سیامک و دیوِ سیاه روبهروی هم ایستادن. جنگیدن. از صبح تا غروب جنگیدن. خاک بلند شد و آسمون تیره شد. ولی زورِ دیو بیشتر بود. اون روز سیامک از پا افتاد و دیگه بلند نشد. کوه ساکت شد.
کیومرث خبر رو شنید. از غار اومد بیرون و نشست روی یه سنگ. یه سالِ تموم گریه کرد. گوسفندها دورش جمع شدن و صداشون درنیومد. پرندهها هم نخوندن. برف اومد و آب شد و دوباره برف اومد. کیومرث از اون سنگ بلند نشد.
بعد از یه سال، سروش دوباره اومد. گفت: کیومرث، بسه. اشک کوه رو پس نمیاره. تو هنوز شاهی، و مردمت منتظرن. بلند شو. وقتشه. کیومرث یه نفسِ بلند کشید. اشکش رو پاک کرد و بلند شد.
سیامک یه پسر داشت. اسمش هوشنگ بود. هوشنگ نوهی کیومرث بود. توی همون یه سال، قدش بلند شده بود. چشماش شبیهِ چشمای سیامک بود. کیومرث دستش رو گرفت و گفت: تو جلو برو. من پشتِ سرتم. هوشنگ سرش رو تکون داد.
هوشنگ رفت بالای کوه و صدا زد. اول آدمها اومدن، با چوب و سنگ. بعد گرگها اومدن، و شیرها، و پلنگها. بعد پرندهها اومدن و آسمون پر از بال شد. هیچکس نگفت چرا. همه فهمیده بودن. همه پشتِ سرِ هوشنگ راه افتادن.
دیوِ سیاه لشکرش رو آورد. دو تا لشکر توی دشت به هم رسیدن. پرندهها از بالا میاومدن، شیرها از پایین. دیو داد زد، ولی کسی نترسید. آخرش گرفتنش و دستهاش رو بستن. از اون روز دیگه هیچکس دیوِ سیاه رو ندید.
کیومرث پیر شده بود. تاجش رو گذاشت روی سرِ هوشنگ و گفت: حالا نوبتِ توئه. هوشنگ شاه شد. به مردم یاد داد چطور آب رو به زمین برسونن. یاد داد چطور از سنگ آهن دربیارن. کمکم کنارِ کوه اولین کشتزارها سبز شد.
یه روز هوشنگ رفته بود شکار. یه چیزِ درازِ سیاه از دور پیدا شد. یه مارِ بزرگ. هوشنگ یه سنگِ بزرگ برداشت و پرت کرد. سنگ به مار نخورد. به یه سنگِ دیگه خورد. یه صدای تق بلند شد. و یه چیزی پرید بیرون که تا حالا ندیده بود. یه جرقه!
مار فرار کرد و رفت. ولی اون جرقه روی برگهای خشک افتاد. اول یه دود بلند شد، بعد یه نورِ نارنجی. و اولین آتشِ دنیا روشن شد. هوشنگ دستش رو نزدیک برد. گرم بود. گفت: این هدیهست. باید نگهش داریم.