یکی بود، یکی نبود؛ یک آهنگرِ مهربان بود. اسمش کاوه بود و یک دکانِ کوچک داشت. هر روز آهن را داغ میکرد و پتک میزد. تَنگ، تَنگ، تَنگ، صدای پتکش توی کوچه میپیچید. یک پیشبندِ چرمیِ کهنه هم دورِ کمرش بسته بود.
آن روزها یک شاهِ بدجنس به اسمِ ضحاک بود. روی شانههاش یک تاریکیِ سیاه و بد نشسته بود. همین تاریکی قلبش را مثلِ سنگ سرد کرده بود. ضحاک هیچوقت سیر نمیشد و همیشه عصبانی بود. مردم از او میترسیدند و در خانه پنهان میشدند.
مردانِ ضحاک به شهرها میآمدند و جوانها را میبردند. هر خانهای که در میزدند، یک دل میشکست. هیچکدام از آن جوانها دیگر برنمیگشتند. کاوه هم بچههای زیادی داشت و یکییکی بردندشان. دلِ هر پدر و مادری همیشه با فرزندش میرود.
یک روز خبر رسید؛ میخواستند آخرین فرزندِ کاوه را هم ببرند. کاوه دیگر طاقت نیاورد و به کاخِ ضحاک رفت. آنجا روی میز یک کاغذِ بزرگ گذاشته بودند. روی کاغذ نوشته بودند که ضحاک شاهی دادگر است. ولی همه میدانستند که این یک دروغِ بزرگ است.
بزرگانِ شهر دورِ آن میز نشسته بودند. همهشان از ضحاک میترسیدند و ساکت بودند. یکییکی پای کاغذ را امضا کردند. دستشان میلرزید، اما کسی حرفِ راست نمیزد. کجا بود آن داد که روی کاغذ نوشته بودند؟
آخرش نوبتِ کاوه رسید. کاوه کاغذ را برداشت و خوب نگاهش کرد. بعد ایستاد و بلند گفت: «فرزندانِ من کجا هستند؟» «این کاغذ از داد حرف میزند، ولی داد کجاست؟» بعد کاغذ را گرفت و جلوی همه پارهپاره کرد.
کاوه از کاخ بیرون زد و به بازار رسید. پیشبندِ چرمیاش را از دورِ کمر باز کرد. آن چرم را محکم سرِ یک نیزه بست. نیزه را بالا گرفت، مثلِ یک پرچمِ بلند. بعد با تمامِ صدایش مردم را صدا زد.
مردمِ بازار یکییکی دورِ کاوه جمع شدند. آن پیشبندِ چرمیِ کهنه حالا یک درفش شده بود. اسمِ آن درفش شد «درفشِ کاویانی». یعنی درفشِ کاوه آهنگر، پرچمِ مردمِ دلیر. هر کس آن را میدید، دلش گرم و امیدوار میشد.
کمکم مردمِ بیشتر و بیشتری آمدند. همه پشتِ سرِ درفش راه افتادند. پیر و جوان، کوچک و بزرگ، همه با هم. یکصدا شدند و شهر پر از امید شد. آنها میخواستند داد دوباره به سرزمینشان برگردد.
کاوه و مردم راه رفتند و رفتند و رفتند. رفتند سراغِ یک جوانِ مهربان و دلیر. اسمِ آن جوان فریدون بود. فریدون از نوادگانِ شاهانِ خوب و دادگر بود. درفشِ کاوه جلوی همه در باد میرقصید.
فریدون درفش را دید و خیلی خوشحال شد. رویِ آن چرم را با ابریشم و نگین آراست. حالا درفش رنگبهرنگ و زیبا و درخشان بود. فریدون بهپا خاست تا داد را برگرداند. تاریکیِ ضحاک کمکم رفت و شهرها دوباره نفس کشیدند.
کاوه دوباره به دکانِ کوچکش برگشت. پتکش را برداشت و باز هم آهن ساخت. تَنگ، تَنگ، تَنگ، درست مثلِ روزهای قدیم. ولی حالا همهی مردم او را میشناختند. کاوه آهنگر، مردی که درفش را بالا برد.