یکی بود، یکی نبود. سالهای خیلی دور، پادشاهی بود به نام جمشید. جمشید پادشاهی مهربان، دانا و شجاع بود. او سرزمینی آرام و سبز داشت. آسمان آبی بود و رودها زلال بودند. مردم هم پادشاه خود جمشید را دوست داشتند.
جمشید دوست داشت به مردمش کمک کند. او میخواست زندگی همه بهتر و آسانتر شود. پس هر روز به مردم چیزهای تازه یاد میداد. مردم کنار جمشید چیزهای زیادی آموختند. هر چیزی که یاد میگرفتند، خوشحالتر میشدند. کمکم همهچیز بهتر و بهتر میشد.
جمشید به مردم یاد داد با آهن کار کنند. آنها از آهن ابزار و وسیلههای تازه ساختند. بیل ساختند، تیشه ساختند و خیلی چیزهای دیگر. حالا کارها آسانتر و تندتر پیش میرفت. همه از این هنر تازه خیلی شاد بودند.
بعد جمشید نخریسی و بافتن را یاد داد. مردم از پشم و ابریشم نخ نازک گرفتند. آنها پارچههای نرم و رنگی بافتند. از پارچهها لباسهای گرم و قشنگ دوختند. بچهها هم لباسهای رنگی و قشنگ پوشیدند. حالا همه در سرما لباس گرم داشتند.
جمشید ساختن خانه با آجر را هم یاد داد. مردم خانههای گرم و محکم ساختند. دیگر از باد و باران نمیترسیدند. حالا هر خانواده یک خانهی گرم داشت. کمکم شهرهای زیبا و بزرگ ساخته شد. سرزمین جمشید هر روز آبادتر و قشنگتر میشد.
جمشید از گیاهان خوب و داروها هم گفت. مردم یاد گرفتند بیماریها را درمان کنند. وقتی کسی مریض میشد، زود خوب میشد. دیگر کسی زیاد نمیترسید و غصه نمیخورد. کمکم مردم سالمتر و تندرستتر شدند. زندگی در سرزمین جمشید خوب و آرام بود.
حالا جمشید یک تخت بزرگ و درخشان ساخت. روی تخت پر از نگینهای رنگی و براق بود. تخت مثل خورشید میدرخشید و برق میزد. جمشید روی آن تخت زیبا مینشست. او به مردم و سرزمینش لبخند میزد.
روزها گذشت و سرمای زمستان کمکم تمام شد. هوا آرامآرام گرم و مهربان شد. برفها آب شدند و جویها پر آب شدند. گلها از خاک بیرون آمدند و خندیدند. بهار از راه رسید و همهجا سبز شد.
اولین روز بهار بود، روزی تازه و روشن. جمشید روی تخت درخشانش بالا و بالاتر نشست. تخت او تا بالای آسمان رفت. جمشید از آن بالا مثل خورشید میدرخشید. همه با تعجب به او نگاه میکردند.
مردم شاد شدند و دور هم جمع آمدند. آنها روی جمشید گوهر و گل ریختند. از شادی دست میزدند و فریاد میکشیدند. مردم آن روزِ تازه را «روزِ نو» نامیدند. اسم آن روزِ قشنگ شد «نوروز».
آن روز اولین نوروز در تمام جهان بود. همه با هم جشن گرفتند و خندیدند. ساز میزدند و با شادی میرقصیدند. سفرههای رنگی پر از میوه و شیرینی چیدند. سرزمین جمشید پر از شادی و نور شد.
از آن روز تا امروز، نوروز با ما مانده است. هر سال که بهار میآید، نوروز هم میآید. ما هنوز با شادی نوروز را جشن میگیریم. خانه را تمیز میکنیم و سبزه سبز میکنیم. این جشن قشنگ از روزگار جمشید به ما رسیده است.