سلام خوبی؟ امروز با یکی از داستانهای شاهنامه اومدم. یکی بود، یکی نبود. نزدیکی مرزِ ایران یه قلعهی سفید بود. فرماندهش پیرمردی بود به اسمِ گُژدَهَم. گُژدَهَم یه دختر داشت به اسمِ گُردآفَرید. گُردآفَرید سوارِ دلیری بود و تیرش هیچوقت خطا نمیرفت.
یه روز یه سپاه از کشور دیگری به اسم توران اومد. جلوی سپاه جوانی بود به اسمِ سُهراب. سُهراب خیلی زورمند بود و میخواست قلعه رو بگیره. مردمِ قلعه ترسیدن.
یکی از پهلوان ایران از قلعه رفت بیرون بجنگه. ولی سُهراب از اسب پایین کشیدش و اسیرش کرد. مردمِ قلعه ساکت شدن. دیگه هیچکس جرئت نمیکرد بره بیرون.
گُردآفَرید گفت: «اگه هیچکس نمیره، خودم میرم.» زره پوشید. موهای بلندش رو زیرِ کلاهخود قایم کرد تا کسی نفهمه دختره. سوارِ اسبش شد و داد زد: «پهلوونهاتون کجان؟»
سُهراب اومد جلو. گُردآفَرید تیر پشتِ تیر انداخت. سُهراب سپرش رو جلوی صورتش گرفت و تاخت جلو. نیزهها به هم خوردن. گُردآفَرید با شمشیر نیزهی سُهراب رو دو تیکه کرد.
سُهراب اما گردآفرید رو دستگیر کرد و کلاهخودش رو برداشت. موهای بلند گردآفرید ریخت بیرون. سُهراب مات موند: «این که یه دختره!» با بند دست و پای گردآفرید رو بست.
گُردآفَرید دید با زور نمیشه، باید با زرنگی دربره. گفت: «پهلوان، بیا با هم بریم قلعه. قلعه و گنجش مالِ تو.» سُهراب قبول کرد و دنبالش راه افتاد. دمِ دروازه، گُردآفَرید پرید تو. نگهبانها تند در رو بستن.
سُهراب پشتِ در موند. گُردآفَرید رفت بالای دیوار و خندید: «پهلوان، برگرد توران. اینجا چیزی گیرت نمیاد.» سُهراب که دید گول خورده، برگشت پیشِ سپاهش. مردمِ قلعه دورِ گُردآفَرید جمع شدن و گفتن: «ای شیرزنِ دلیر.»
خب عزیزِ دلم، قصهی گُردآفَرید تموم شد. تو هم مثلِ گُردآفَرید دلِ شیر داری. فردا از دوستت بپرس: گُردآفَرید موهاش رو کجا قایم کرد؟ جوابش: زیرِ کلاهخود.
بدون که خیلی دوستت دارم و دلم میخواد زود ببینمت. فعلاً خداحافظ، زودی برمیگردم.