یک روز، کلاغی تکه پنیرِ خوشمزهای پیدا کرد. پنیر رو با نوکش گرفت و روی شاخهی بلندِ یک درخت نشست تا اون رو بخوره.
هنوز اولین گاز رو نزده بود که روباهی از زیرِ درخت رد شد. روباه چشمش به پنیر افتاد و با خودش گفت: «وای! چه پنیرِ خوشمزهای! کاش میتونستم اون رو بخورم!»
روباه زیرِ درخت ایستاد و بالا رو نگاه کرد. کلاغ روی شاخه نشسته بود و پنیر رو محکم توی نوکش نگه داشته بود.
روباه نمیتونست از درخت بالا بره و پنیر رو برداره. پس تصمیم گرفت با حرفهاش کاری کنه که کلاغ پنیر رو رها کنه.
روباه با صدای مهربونی گفت: سلام، چه پرندهی قشنگی! پرهات چه خوشرنگ و براقن! مطمئنم صدات هم خیلی قشنگه. میتونی برام یه آواز بخونی؟
«اگه صدات به اندازهی ظاهرت زیبا باشه، تو باید ملکهی همهی پرندهها بشی!» کلاغ با شنیدنِ این تعریفها خیلی خوشحال شد.
پنیر توی نوکِ کلاغه. اگه کلاغ دهنش رو باز کنه و آواز بخونه، چه اتفاقی میافته؟ ⏸ (سه ثانیه مکث)
کلاغ دلش میخواست به روباه نشون بده که چقدر خوب آواز میخونه. سرش رو بالا گرفت و دهنش رو باز کرد تا قارقار کنه.
اما همین که گفت «قاااار!»، پنیر از نوکش افتاد! پنیر پایین اومد و درست جلوی پای روباه به زمین رسید.
روباه فوری پنیر رو برداشت و خوشحال شد. به کلاغ گفت: «صدات رو شنیدم، اما بهتر بود قبل از آواز خوندن کمی فکر میکردی!»
بعد پنیر رو با خودش برد. کلاغ روی شاخه موند و فهمید روباه با اون همه تعریف، فقط میخواسته پنیرش رو به دست بیاره.
خب عزیزم، قصهی روباه و کلاغ تموم شد. کلاغ از حرفهای قشنگِ روباه ذوق کرد و حواسش به پنیرش نموند.
بدون که خیلی دوستت دارم و دلم میخواد زود ببینمت. فعلاً خداحافظ، زودی برمیگردم.