یکی بود، یکی نبود. سالهای خیلی دور، پادشاهی بدجنس بود. اسم او ضحاک بود. روی هر شانهاش یک مار سیاه داشت. آن دو مار همه را میترساندند. مردم شب و روز از ضحاک میترسیدند. دیگر کسی نمیخندید. شهر پر از غم بود.
یک شب، ضحاک خواب بدی دید. در خواب، پسری دلیر او را شکست داد. ضحاک از خواب پرید و ترسید. همان روزها پسری به دنیا آمد. اسمش فریدون بود. ضحاک میخواست او را پیدا کند. مادرِ فریدون نگران شد. باید پسرش را پنهان میکرد.
مادر، فریدونِ کوچک را به یک مرغزار سبز برد. در آنجا گاوی زیبا و مهربان زندگی میکرد. نامش برمایه بود. برمایه به فریدون شیر داد. فریدون کنار آن گاو، آرام بزرگ میشد. دور تا دورشان پر از گل بود. هیچکس آنها را پیدا نکرد.
سالها گذشت و خطر نزدیکتر شد. مادر دوباره ترسید. این بار فریدون را به یک کوه بلند برد. آنجا پیرمردی دانا و مهربان زندگی میکرد. او از فریدون خوب مراقبت کرد. فریدون روی آن کوه، قوی و دانا شد. کمکم مردِ جوانی شد.
حالا فریدون جوانی بلندبالا و دلیر بود. روزی قصهٔ ضحاک را شنید. فهمید مردم غمگین و ترسیدهاند. دلش برای آن مردم سوخت. با خودش گفت: «من مردم را آزاد میکنم.» دیگر از ضحاک نترسید. از کوه پایین آمد.
در شهر، آهنگری به نام کاوه هم خشمگین بود. کاوه پیشبند چرمیاش را بالای یک نیزه برد. آن شد پرچمِ مردم. مردم دور فریدون جمع شدند. پیر و جوان با هم به راه افتادند. حالا دلهایشان پر از امید بود. فریدون جلوتر از همه میرفت.
فریدون میخواست سلاحی بزرگ داشته باشد. پس یک گرز سنگین و محکم ساخت. سرِ آن گرز، درست مثل سرِ گاو بود. فریدون به یاد برمایه، اسمش را گذاشت گرزِ گاوسر. گرز در دستش سنگینی میکرد. حالا فریدون آمادهٔ رفتن به کاخ ضحاک بود.
فریدون با مردم به کاخ ضحاک رسید. درهای بزرگ را یکییکی باز کردند. ضحاک روی تختش خشمگین و ترسان بود. دو مار روی شانههایش میپیچیدند. اما فریدون ذرهای نترسید. گرزِ گاوسر را محکم در دست گرفت. یک جنگِ بزرگ شروع شد.
فریدون گرزِ گاوسر را بالا برد. بعد آن را محکم فرود آورد. کلاهخودِ ضحاک شکست و خرد شد. ضحاک تلوتلو خورد و بر زمین افتاد. مارها دیگر تکان نمیخوردند. مردم با شادی فریاد زدند. ضحاکِ بدجنس شکست خورده بود.
فریدون خواست کار را تمام کند. میخواست ضحاک را از بین ببرد. گرز را دوباره بالای سرش برد. اما درست در همان لحظه، صدایی مهربان آمد. صدا از آسمان میآمد. فریدون دستش را نگه داشت و گوش داد. خط بزرگتر: اینجا کمی آهستهتر و آرام بخوان؛ فرشته دارد مهربانانه حرف میزند.
آن صدا، صدای فرشتهای به نام سروش بود. سروش به نرمی گفت: «فریدون، او را نکش.» «ضحاک را نکش؛ فقط او را ببند.» فریدون سرش را تکان داد. گرز را پایین آورد. به حرف سروش گوش داد.
فریدون دست و پای ضحاک را محکم بست. بعد او را تا کوه دماوند برد. در دلِ آن کوهِ بلند، ضحاک را به بند کشید. حالا ضحاک دیگر نمیتوانست کسی را آزار دهد. مردم آزاد شدند و دوباره خندیدند.