سلام خوبی؟ امروز میخوام قصهی یه ماجراجو رو برات تعریف کنم. اسمش اِرنِست شَکِلتون بود. شَکِلتون یه کاشف بود. میخواست از این سرِ قطبِ جنوب تا اون سرش بره. اونجا پر از یخ و برفه.
شَکِلتون با دوستاش سوارِ یه کشتی شد. اسمِ کشتی اِندورانس بود. کشتی رفت و رفت تا رسید به یه دریای پر از یخ. یه روز یخها دورِ کشتی رو گرفتن. کشتی دیگه تکون نمیخورد.
کشتی ماهها توی یخ گیر بود. یخها هی فشار آوردن و فشار آوردن. آخرش کشتی شکست و رفت زیرِ آب. شَکِلتون و دوستاش قبلش از اینکه کشتی کامل غرق بشه از کشتی اومده بودن بیرون و پریدن روی یخهای اطراف کشتی.
حالا هیچ کشتیای نداشتن. مدتها روی یخ موندن. یخ آرومآروم روی دریا میرفت و اونها رو با خودش میبرد.
یه روز یخها ترک خوردن و آب باز شد. همه سوارِ سه تا قایقِ کوچیک شدن و پارو زدن. رسیدن به یه جزیرهی سنگی به اسمِ اِلِفِنت، یعنی جزیرهی فیل.
روی اون جزیره هیچکس زندگی نمیکرد. خیلی هم دور بود. کشتیها خیلی کم از اونجا رد میشدن. اگه تو جای شَکِلتون بودی، چیکار میکردی؟
شَکِلتون تصمیم گرفت بره کمک بیاره. با پنج تا از دوستاش سوارِ یه قایقِ کوچیک شد. بقیه توی جزیره، منتظر موندن.
دریا خیلی طوفانی بود. موجها خیلی بزرگ بودن. بیشتر از دو هفته روی آب بودن. آخرش رسیدن به یه جزیرهی دیگه به اسمِ جورجیای جنوبی.
ولی کمک اون طرفِ جزیره بود. وسطش کوههای بلند و پر از برف بود. هیچکس نقشهی اون کوهها رو نداشت. شَکِلتون با دو تا از دوستاش راه افتاد. روز و شب راه رفتن.
آخرش رسیدن به یه بندر به اسمِ اِسترامنِس. آدمهای اونجا خیلی تعجب کردن. شَکِلتون خبر داد که دوستاش توی جزیره منتظرِ کمکن.
حالا باید بقیه رو نجات میداد. چند بار با کشتی رفت، ولی یخها راه رو بسته بودن. بار چهارم با یه کشتیِ کوچیک از شیلی رفت.
کشتی رسید به جزیرهی فیل. همهی دوستاش اونجا بودن. همه زنده بودن. شَکِلتون همهشون رو برگردوند.
فردا از دوستت بپرس: شَکِلتون چند تا از دوستاش رو توی جزیره جا گذاشت؟ جوابش: هیچکدوم! همه رو برگردوند. اینم از قصه امروز. باحال بود نه؟ بدون که خیلی دوستت دارم و دلم میخواد زود ببینمت. فعلاً خداحافظ، زودی با قصهی جدید برمیگردم.