سلام خوبی؟ امروز میخوام قصهی یه ریاضیدان رو برات تعریف کنم. اسمش مَریَم میرزاخانی بود. مَریَم توی تهران بزرگ شد. عاشقِ کتاب بود. دلش میخواست وقتی بزرگ شد نویسنده بشه.
مَریَم هر کتابی که پیدا میکرد، میخوند. قصهها رو خیلی دوست داشت. اون موقع اصلاً فکر نمیکرد یه روز ریاضیدان بشه.
یه سال ریاضیش خوب نبود. معلمش فکر میکرد مَریَم استعدادِ ریاضی نداره. مَریَم هم دلسرد شد. ولی سالِ بعد یه معلمِ دیگه اومد که تشویقش کرد. کمکم مَریَم توی ریاضی ستاره شد.
مَریَم و دوستش رویا با هم مسئلههای سخت حل میکردن. تا اون موقع هیچ دخترِ ایرانی به المپیادِ ریاضیِ دنیا نرفته بود. ولی خانمِ مدیرِ مدرسه خیلی کمکشون کرد.
المپیادِ ریاضی یه مسابقهست برای نوجوونهای همهی دنیا. مَریَم رفت و مدالِ طلا گرفت. سالِ بعد هم رفت. این بار همهی سؤالها رو درست جواب داد. باز هم مدالِ طلا گرفت.
مَریَم اول توی تهران رفت دانشگاه. بعد رفت آمریکا، به یه دانشگاهِ خیلی معروف به اسمِ هاروارد. بعدها توی یه دانشگاهِ دیگه به اسمِ اِستَنفورد استاد شد. یعنی خودش به دانشجوها ریاضی یاد میداد.
مَریَم یه جورِ خاصی مسایل ریاضی رو حل میکرد. کاغذهای خیلی بزرگ رو روی زمین پهن میکرد. ساعتها روشون شکل میکشید. دخترش آناهیتا نگاهش میکرد. فکر میکنی آناهیتا چی میگفت؟
آناهیتا میگفت: «اِ، مامان باز داره نقاشی میکشه!» ولی اون نقاشیها ریاضی بودن. مَریَم با کشیدنِ شکلها به ریاضی فکر میکرد.
مَریَم مسئلههای خیلی سخت رو دوست داشت. حل بعضیهاش سالها طول میکشید. خودش گفته: «من به این راحتیها دست برنمیدارم.»
یه روز به مَریَم مدالِ فیلدز رو دادن. مدالِ فیلدز بزرگترین جایزهی ریاضیه. مَریَم اولین زنی بود که این جایزه رو گرفت. اولین ایرانی هم بود.
فردا از دوستت بپرس ببین میدونه مریم میرزاخانی کیه؟ خب اینم از قصه امروز ما. دوستش داشتی؟ بدون که خیلی دوستت دارم و دلم میخواد زود ببینمت. فعلاً خداحافظ، زودی با قصهی جدید برمیگردم.