سلام خوبی؟ امروز میخوام قصهی یه دانشمند رو برات تعریف کنم. اسم این دانشمند خانم ماری کوری بود. ماری توی لَهِستان به دنیا اومد. خیلی درس خوندن رو دوست داشت. توی کلاس از همه بهتر بود.
اون موقع، دانشگاهِ شهرِ وَرشو دخترها رو قبول نمیکرد. این منصفانه نبود، اما ماری نمیخواست از یادگرفتن دست بکشه! برای همین، همراه خواهرش به کلاسهای مخفی میرفت. کلاسها شبها برگزار میشدن و جای ثابتی نداشتن؛ محلشون رو مرتب عوض میکردن تا مأمورهای حکومت پیداشون نکنن. به این کلاسها میگفتن «دانشگاهِ پرنده»! نه اینکه واقعاً پرواز کنه؛ چون جای کلاسها مدام عوض میشد!
ماری و خواهرش با هم قرار گذاشتن. اول ماری کار کرد تا خواهرش بره درس بخونه. بعد نوبتِ خودِ ماری شد. ماری رفت پاریس و تونست بره دانشگاه.
توی پاریس با یه دانشمند آشنا شد به اسمِ پییِر کوری. با هم عروسی کردن. با هم کار میکردن. ولی آزمایشگاهِ خوبی نداشتن. آزمایشگاهشون یه انبارِ کهنه بود.
ماری و پییِر داشتن روی یک جور سنگِ معدنی تحقیق میکردن. موقع آزمایشها متوجه شدن که باید چیزی توی این سنگ باشه که هنوز نمیشناسن! بارها آزمایش کردن و موادِ داخل سنگ رو از هم جدا کردن. بالاخره دو عنصرِ تازه کشف کردن؛ یعنی دو جور ماده که تا اون موقع کسی اونها رو شناسایی نکرده بود. اسمِ یکی رو گذاشتن «پولونیوم» و اسمِ اون یکی رو «رادیوم».
شبها ماری و پییر برمیگشتن توی انبار. چراغها خاموش بود. ولی شیشههای کوچیکِ رادیوم توی تاریکی آروم نور میدادن. ماری نوشته اون شیشهها شبیهِ چراغهای کوچیکِ پریون بودن.
ماری و پییر برای کارهاشون توی اون انبار جایزهی نوبل گرفتن. نوبل یه جایزهی خیلی مهم برای دانشمندهاست. ماری اولین زنی بود که جایزهی نوبل گرفت.
چند سال بعد، ماری یه جایزهی نوبلِ دیگه هم گرفت. حالا ماری دو تا جایزهی نوبل داشت، توی دو تا علمِ مختلف. هنوزم هیچکسِ دیگه این کار رو نکرده.
بعد، جنگِ جهانیِ اول شروع شد و خیلی از سربازها زخمی شدن. ماری میخواست به درمانشون کمک کنه. او کمک کرد ماشینهایی رو به دستگاهِ عکسبرداری با اشعهی ایکس مجهز کنن. این ماشینها نزدیکِ محلِ جنگ میرفتن تا دکترها بتونن از بدنِ سربازهای زخمی عکس بگیرن. توی عکسها، دکترها میتونستن استخونهای شکسته و جای گلولهها رو ببینن و بهتر بفهمن چطور باید به سربازها کمک کنن.
به این ماشینها میگفتن پِتی کوری، یعنی کوریِ کوچولو. ماری خودش رانندگی یاد گرفت. دخترش ایرِن هم باهاش میاومد و کمکش میکرد.
فردا از دوستت بپرس ببین ماری کوری رو میشناسه؟ اینم از قصهی امروز. دوستش داشتی؟ بدون که خیلی دوستت دارم و دلم میخواد زود ببینمت. فعلاً خداحافظ، زودی با قصهی جدید برمیگردم.