Azizan
شنگول و منگول

شنگول و منگول

Shangul and Mangul — A mother goat, her three kids — Shangul, Mangul and Habbeh-Angur — and the wolf who knocked at the door.

قصه‌های مادربزرگفولکلور سن 2-4 ≈ 4 دقیقه
📖 بخوان و با صدای خودت برای بچه‌ت ضبط کن

یکی بود، یکی نبود. یه بزِ مادرِ مهربون و خوشگل بود. این بز سه تا بچهٔ کوچولو داشت. اسمِ بچه‌ها شنگول و منگول و حبه‌انگور بود. همگی توی یه خونهٔ کوچیک و گرم کنارِ جنگل بودن.

یه روزِ صبح، مادر خیلی گرسنه بود. بچه‌هاش هم شیرِ تازه می‌خواستن. مادر گفت: من می‌رم صحرا، علف بیارم. گفت: تا برنگشتم، در رو باز نکنین. گفت: جنگل گرگ داره، باید مواظب باشین.

مادر گفت: وقتی اومدم، این آواز رو می‌خونم: شنگول، منگول، درِ خونه رو باز کنین. منم مادرتون، شیر و علفِ تازه آوردم. اینو که شنیدین، در رو باز کنین. بعد مادر بوسیدشون و رفت.

بچه‌ها تو خونه موندن و بازی کردن. یه گرگِ گرسنه از لایِ درخت‌ها نگاه می‌کرد. گرگ آوازِ مادر رو شنیده بود. با خودش گفت: منم همون آواز رو می‌خونم. بعد یواشکی رفت طرفِ درِ خونه.

گرگ رفت دمِ در و با صدای کلفت خوند: شنگول، منگول، درِ خونه رو باز کنین. منم مادرتون، شیر و علفِ تازه آوردم. صداش مثلِ غرّش بود، نه مثلِ مادر. بچه‌ها از پشتِ در گوش وایستادن.

شنگول گوش داد و سرشو تکون داد. گفت: نه، صدای تو خیلی کلفته. منگول گفت: تو مادرِ ما نیستی. حبه‌انگور گفت: ما در رو باز نمی‌کنیم. گرگ عصبانی شد، غُرّید و رفت.

گرگ رفت و یه کاسه عسل خورد. صداش نرم و نازک و قشنگ شد. بعد پاشو کرد توی ظرفِ آرد. پاش سفیدِ سفید شد، عینِ پای مادر. حالا فکر می‌کرد که بچه‌ها گول می‌خورن.

دوباره اومد دمِ در و نرم خوند: شنگول، منگول، درِ خونه رو باز کنین. منم مادرتون، شیر و علفِ تازه آوردم. بچه‌ها پای سفید رو زیرِ در دیدن. خیال کردن مادره و در رو باز کردن.

گرگ پرید تو خونه! بچه‌ها جیغ زدن. شنگول و منگول رو گرفت و گذاشت تو کیسه. ولی حبه‌انگور تند دوید و قایم شد. رفت تهِ تنورِ سرد و خاموش قایم شد. گرگ پیداش نکرد و کیسه رو برداشت.

مادر از صحرا برگشت و دیدِ در بازه. صدا زد، ولی هیچ‌کس جواب نداد. یه صدای ریز از تنور بلند شد. حبه‌انگور بود و همه‌چی رو گفت. (مادربزرگ جون، این‌جا دلِ قصه یه کم می‌گیره.)

مادر دنبالِ ردِ گرگ راه افتاد. گرگ رو زیرِ یه درختِ بزرگ پیدا کرد. گفت: بچه‌هامو پس بده، ای گرگِ بدجنس! گرگ خندید و گفت: پس نمی‌دم. مادر عصبانی شد و شاخ‌هاشو پایین گرفت.

مادر با شاخ‌هاش محکم زد به پهلویِ گرگ. گرگ غلت خورد و کیسه از دستش افتاد. کیسه باز شد و بچه‌ها پریدن بیرون. شنگول و منگول سالم بودن و خندیدن. گرگ از ترس بلند شد و فرار کرد.

گرگ اون‌قدر دوید که دیگه هیچ‌وقت برنگشت. مادر هر سه بچه‌شو محکم بغل کرد. شنگول و منگول و حبه‌انگور قربون‌صدقه رفتن. بعد با هم برگشتن خونهٔ کوچیک‌شون. اون‌شب کنارِ هم شیر خوردن و خندیدن.

📖 همین قصه را توی اپ باز کن

قصه‌های مرتبط

← همه‌ی قصه‌ها