عزیزم، یکی بود، یکی نبود. یک ننهی مهربان بود، تنها و بیبچه. دلش خیلی، خیلی یک بچه میخواست. یک روز خمیر نان را توی تنور گذاشت. کنارش دیگِ نخود روی آتش قلقل میکرد. یکدفعه یک نخودِ کوچولو از دیگ پرید بیرون! چرخید و چرخید و شد یک دختر کوچولو.
ننه ذوق کرد و او را بغل گرفت. بوسیدش و قربانصدقهاش رفت. برایش یک رختِ قشنگ دوخت. موهایش را شانه کرد و بافت. اسمش را گذاشت «نخودی». آخر قدش فقط اندازهی یک نخود بود! نخودیِ کوچولو، زرنگ بود و شیطان و شاد.
یک روز صبح، بچههای ده رفتند صحرا. میخواستند خوشهی گندم جمع کنند. نخودی هم دوید و دنبالشان راه افتاد. آفتاب گرم بود و آسمان آبی آبی. بچهها میخواندند و دست میزدند. نخودیِ کوچولو لای علفها وول میخورد و میخندید.
بچهها دامندامن خوشه جمع کردند. با هم بازی کردند و قاهقاه خندیدند. کمکم آفتاب رفت پشت کوه. هوا داشت کمکم تاریک میشد. یکی گفت: «بچهها، برویم خانه!» یکی گفت: «ننههامان دلواپس میشوند.» همه راه افتادند طرف ده. دستبهدست هم دادند و دویدند.
اما وای! سرِ راه یک دیو سبز شد. گنده بود، گنده، مثل یک کوه! دندانهای زردش از دهانش زده بود بیرون. بچهها از ترس چسبیدند به هم. دیو قهقهه زد: «هههههه! شامِ امشبم رسید!» بعضی بچهها زدند زیر گریه.
اما نخودیِ کوچولو ذرهای نترسید. آمد جلو، دستهایش را زد به کمر. سرش را بالا گرفت و بلند خواند: «نخودیام، نخودیِ کوچولو! / از دیو گنده هم نمیترسم، اصلاً!» (بزرگتر: یک کم صبر کن، بگذار نوهات خودش نخودی را بگوید.)
دیو حمله کرد و خیز برداشت طرفش. اما نخودی آنقدر کوچولو بود که گمش کرد! دیو هی چنگ میزد، هی به زمین میخورد. نخودی جیکجیک میخندید و لای پاهایش میدوید. دیو گیج شد، حرصی شد، خسته شد. بچهها یواشکی نفس راحتی کشیدند.
بعد نخودی یک فکرِ ناقلا کرد. گفت: «ای دیوِ گنده، ما تشنهایم! اول برو برایمان آب بیاور. این غربال را بردار، از کوهِ بلور آب بیار.» بعد پا کوبید و دوباره خواند: «نخودیام، نخودیِ کوچولو! / از دیو گنده هم نمیترسم، اصلاً!»
دیوِ کلهشق غربال را برداشت و دوید. رفت و رفت تا کوهِ بلورِ دور. غربال را پر از آب کرد، لبپر. اما آب چکچک از سوراخها میریخت پایین. غربال باز خالی شد، باز خالی! دیو گیج ماند: «آبم کجا رفت؟»
دیو باز آب ریخت، باز خالی شد. تا صبح همانجا ماند، خیس و خسته. دیگر بچهها از یادش رفتند، پاک. همان موقع نخودی اشاره کرد: «یواش بیایید!» بچهها پاورچینپاورچین از صحرا در رفتند.
دویدند و دویدند تا رسیدند به ده. ننهها دمِ در بودند، نگران و منتظر. تا نخودی را دیدند، پر کشیدند طرفش. بغلش کردند، بوسیدندش، قربانصدقه رفتند. نخودیِ کوچولو خندید و باز خواند: «نخودیام، نخودیِ کوچولو! / از دیو گنده هم نمیترسم، اصلاً!»
شب شد و ماه آمد تو آسمان. نخودی کنارِ تنورِ گرم نشست. ننه برایش یک تکه نانِ تازه آورد. نخودیِ کوچولو نان را گاز زد و خندید. بعد خمیازه کشید، چشمهایش سنگین شد. توی دستِ گرمِ ننه خوابش برد.