یکی بود، یکی نبود، زیر همین آسمان آبی. دختری بود مهربان، با چشمهایی روشن و خندان. مادرش سالها پیش رفته بود پیش ستارهها. دختر با پدرش در خانهای کوچک زندگی میکرد. هر صبح برای گنجشکهای حیاط آب و نان میریخت.
یک روز پدر زنی تازه به خانه آورد. آن زن یک دختر لوس و تنبل داشت. آنها به دخترِ مهربان کار سخت میدادند. اما دختر باز هم لبخند میزد و میخواند. کارها را میکرد و هیچوقت گله نمیکرد.
نامادری یک گاو زردِ پیر و لاغر داشت. هر روز دختر را با گاو به صحرا میفرستاد. کمی نان خشک و یک مشت پنبه دستش میداد. میگفت: «تا پنبه را نخ نکنی، به خانه نیا!» دختر دوکش را برمیداشت و آرام نخ میریسید.
پنبه خیلی زیاد بود و دستهای دختر کوچک. دو قطره اشک روی گونهاش سُر خورد. ناگهان گاو زرد سرش را بالا آورد و گفت: «پنبه را بده من؛ نخ بگیر، غصه نگیر.» گاو پنبه را خورد و نخی نرم و سفید داد.
یک روز بادی تند و بازیگوش وزید. تکهای از پنبه را با خودش دور برد. پنبه چرخید و در چاهی کهنه افتاد. گاو آرام گفت: «برو پایین، اما مهربان باش.» دختر نفسی تازه کرد و دل به چاه زد.
ته چاه، دیوی پیر و خسته نشسته بود. دختر سلام گرمی داد و نترسید. دیو گفت: «کمی موهای ژولیدهام را شانه کن.» دختر با مهربانی نشست و موها را شانه کرد. خانهی دیو را هم جارو زد و تمیز کرد.
دیو از اینهمه خوبی و مهربانی خوشحال شد. گفت: «سرت را در آبِ روشنِ چاه فرو کن.» دختر سرش را آرام در آب فرو برد. وقتی بیرون آمد، همهجا نقرهای و روشن شد. یک ماه کوچک روی پیشونیاش میدرخشید. بزرگتر: عزیزِ دلم، دستت را بگذار روی پیشونیات، همانجای ماه.
دیو خندید و یک ستارهی ریز هم بخشید. ستاره روی چانهاش نشست و برق زد. دختر سبک و خوشحال به خانه برگشت. از آن شب او را «ماهپیشونی» صدا زدند. نور ماهپیشونی تمام اتاق کوچک را پر کرد.
نامادری از حسادت رنگش مثل گچ پرید. دختر خودش را فوری سمت همان چاه فرستاد. داد زد: «تو هم برو یک ماه بیاور!» دختر لوس با اخم و غرغر پایین رفت. اما دلش پر از تنبلی و بداخلاقی بود.
دیو گفت: «موهایم را کمی شانه کن.» دختر داد زد: «موی زشت! حوصله ندارم!» نه جارو زد، نه سلامی گرم داد. دیو آهی کشید و آرام چیزی بخشید. بیرون که آمد، کدویی کوچک روی سرش سبز شده بود.
یک روز شاهزادهای جوان از کوچه گذشت. نوری نقرهای از پنجره روی برف افتاد. شاهزاده سرش را بالا گرفت و خیره ماند. ماهپیشونی پشت پنجره ایستاده و لبخند میزد. نور ماهش روی تمام کوچهی برفی ریخت.
شاهزاده در خانه را زد و سلام داد. ماهپیشونی و پدرِ مهربانش را به قصر برد. جشنی گرفتند، پر از ساز و شیرینی و چراغ. گاو زرد هم کنار باغ، شاد چرا میکرد. ماهپیشونی باز هم همان دختر مهربان و خندان ماند.