یکی بود، یکی نبود. زیرِ یه گلدون، یه سوسکِ کوچولو به اسمِ خاله سوسکه بود. با باباجونش توی یه سوراخِ گرم و نرم زندگی میکرد. یه روز گفت: «باباجون، میخوام برم دنیا رو ببینم.» باباجون خندید و گفت: «برو دخترِ گلم، به سلامت.»
خاله سوسکه رفت جلوِ آینه و خودش رو خوشگل کرد. یه چادرِ نازک از پوستِ پیاز سرش کرد. یه جفت کفشِ قرمزِ کوچولو هم پا کرد. ذوق کرد و گفت: «میرم همدان، شوهرِ مهربون پیدا کنم.» بعد لیلیکنان و شادیکنان راه افتاد.
سرِ راه، قصابِ محل با یه ساطور جلو اومد. گفت: «خاله سوسکه، خاله سوسکه، کجا میری؟» خاله سوسکه گفت: «میرم شوهر کنم. بگو ببینم، با چی میزنی؟» قصاب ساطورِ برّاقش رو بالا گرفت و گفت: «با همین!»
خاله سوسکه یه کوچولو ترسید و عقب رفت. گفت: «نه نه! ساطورِ تو خیلی تیز و ترسناکه.» «من یه سوسکِ نازم، نه یه تیکه گوشت.» بعد خندید و گفت: «خداحافظ، آقای قصاب!» دستی تکون داد و از اونجا رد شد.
کمی جلوتر، بقالِ چاقِ محل صداش زد و اومد. گفت: «خاله سوسکه، خاله سوسکه، کجا میری؟» خاله سوسکه گفت: «میرم شوهر کنم. بگو ببینم، با چی میزنی؟» بقال یه جاروی زبر برداشت و گفت: «با همین جارو!»
خاله سوسکه چادرِ پیازیش رو جمع کرد و خندید. گفت: «وای نه! جارو خیلی زبر و خشنه.» «من که یه گلِ کوچولوام، نه خاکِ کفِ حیاط.» کفشِ قرمزش تاپتاپ صدا کرد و راه افتاد. دوباره لیلیکنان جلوتر رفت و رفت.
یواشیواش هوا تاریک شد و خاله سوسکه خسته شد. رویِ یه سنگِ کوچیکِ کنارِ راه نشست. یه آهِ کوچولو کشید و به آسمون نگاه کرد. (بزرگتر: اینجا صدات رو کمی آرومتر و نرمتر کن.) آروم گفت: «یعنی شوهرِ مهربونِ من کجاست؟»
یه دفعه آقا موشه با ادب از لونهاش اومد بیرون. نرم و مهربون گفت: «خاله سوسکه، خاله سوسکه، کجا میری؟» خاله سوسکه گفت: «میرم شوهر کنم. بگو ببینم، با چی میزنی؟» آقا موشه دُمِ نرم و نازکش رو نشون داد.
آقا موشه آروم و خجالتی گفت: «من هیچوقت کسی رو نمیزنم.» «فقط با این دُمِ نرمم، آروم نازت میکنم.» خاله سوسکه ذوق کرد و گل از گلش شکفت. دستاشو به هم زد و گفت: «آخجون، تو همونی!»
آقا موشه و خاله سوسکه دستِ همدیگه رو گرفتن. با هم آرومآروم راه افتادن و خندیدن. چادرِ پیازیِ خاله سوسکه توی باد میرقصید. کفشِ قرمزش هم برق میزد و میدرخشید. آقا موشه یه آوازِ قشنگ هم خوند.
همهی حیوونهای کوچولو دورشون جمع شدن. گنجشک آواز خوند و پروانه رقصید. خاله سوسکه و آقا موشه دستِ هم رو گرفتن. همه با هم گفتن: «مبارک باشه، مبارک باشه!» خاله سوسکه از خوشحالی لپاش گل انداخت.
رفتن به یه خونهی کوچیک و گرمِ نقلی. یه سفرهی رنگی و قشنگ پهن کردن. با هم نشستن و شیر و شیرینی خوردن. خاله سوسکه کفشِ قرمزش رو کنارِ در گذاشت. گفت: «چهقدر اینجا گرم و قشنگه!»