یکی بود، یکی نبود. یه پیرزنِ مهربون توی یه خونهی کوچیک زندگی میکرد. روی اجاقش یه سماور بود که همیشه قلقل میکرد. پیرزن چایش رو میریخت و به پنجره نگاه میکرد. بیرونِ پنجره، کوه بود و ستاره بود و سکوت.
پیرزن یه دختر داشت که اونور کوه زندگی میکرد. خیلی وقت بود ندیده بودش. گفت: دلم براش تنگ شده. میرم دیدنش. چادرِ گلدارش رو سرش کرد و یه لقمه نون گذاشت توی بقچه. بعد راه افتاد.
توی راه یه گرگ جلوش سبز شد. گرگ گفت: پیرزن، میخوام بخورمت! پیرزن خندید و گفت: من که لاغرم. استخون که خوردن نداره. بذار برم خونهی دخترم، چاق بشم، برگشتنی بخورَم. گرگ فکر کرد و کنار رفت.
کمی جلوتر یه شیر جلوش رو گرفت. شیر غرید: پیرزن، تو رو میخورم! پیرزن بلند خندید. شیر تعجب کرد و دمش رو تکون داد. گفت: تو که نمیترسی! پیرزن آروم گفت: من پوست و استخونم. میرم خونهی دخترم، چایی میخورم، چاق میشم. برگشتنی بیا. شیر سر تکون داد و گذاشت بره.
بالاخره پیرزن رسید به خونهی دخترش. دختر دوید و بغلش کرد. یه هفته کنار هم نشستن، چایی خوردن و حرف زدن. دختر براش نون پخت و پیرزن براش قصه گفت. پیرزن هر روز یه ذره چاقتر شد.
روزِ برگشتن که شد، پیرزن یادش افتاد. گفت: وای! گرگ و شیر توی راه منتظرمن. حالا که چاق شدم، منو میخورن. دختر یه لحظه ساکت شد و به باغچه نگاه کرد. بعد گفت: غصه نخور. یه فکری دارم.
دختر رفت توی باغچه دنبالِ یه چیزی که مادرش توش قایم بشه. اول یه چیزِ درازِ دراز برداشت، ولی جا نشد. بعد چشمش به یه چیزِ گردِ گرد افتاد. نارنجی بود و بزرگ بود و میغلتید. یه کدو! از همهی کدوهای باغچه بزرگتر. دختر کدو رو خالی کرد و یه در براش گذاشت.
پیرزن با چادرِ گلدارش رفت توی کدو و نشست. دختر در رو بست و کدو رو هل داد. کدو راه افتاد و غلتید و غلتید. پیرزن از توی کدو آواز میخوند: نه ندیدم، نه ندیدم، من کدو قلقلهزنم!
سرِ راه گرگ ایستاده بود. گرگ داد زد: آهای کدو! پیرزن رو ندیدی؟ صدایی از توی کدو اومد: نه ندیدم، نه ندیدم، من کدو قلقلهزنم! گرگ گیج شد و کدو غلتید و رد شد.
جلوتر شیر توی راه نشسته بود. شیر غرید: آهای کدو! پیرزن رو ندیدی؟ باز همون صدا اومد: نه ندیدم، نه ندیدم، من کدو قلقلهزنم! شیر شونه بالا انداخت و کدو رفت و رفت.
کدو غلتید تا رسید دمِ خونهی پیرزن. درِ کدو باز شد و پیرزن اومد بیرون. چادرِ گلدارش رو صاف کرد و به کوه نگاه کرد. نه گرگ دیدش، نه شیر. دستی به کدو کشید و خندید.
پیرزن رفت تو و سماور رو روشن کرد. صدای قلقلِ سماور توی خونه پیچید، همونطور که همیشه میپیچید. پیرزن گفت: منم قلقل کردم و اومدم. بعد چایش رو ریخت و نشست کنار پنجره. دلش گرم بود.