یکی بود، یکی نبود؛ غیرِ خدا هیچکس نبود. زیرِ یک آسمانِ پُرستاره، پیرزنی مهربان زندگی میکرد. این پیرزن یک پسر داشت، یک پسرِ کچلِ گِرد. اسمش حسن بود؛ همه او را حسنِ کچل صدا میزدند. حسن تنبل بود، تنبلِ تنبل، از نوکِ پا تا کله!
حسن تمام روز کنارِ تنورِ گرم دراز میکشید. کمی میخورد، کمی میخندید، و باز خُرناس میکشید. مادرش صدا میزد: «حسن جان، یک لیوان آب بده!» حسن میگفت: «چشم مادر، اما بعد از این چُرت.» بعد سرِ کچلش را زیرِ پتوی رنگی قایم میکرد.
یک روز مادر خیلی خسته شد، خیلی خیلی خسته. از صبح جارو زد، نان پخت، و آب آورد. اما حسنِ تنبل فقط به شعلهٔ تنور نگاه میکرد. رو به حسن کرد و گفت: «پسرم، وقتِ دیدنِ دنیاست.» بالاخره حسن با اصرارِ مادر از خانه بیرون زد. راهیِ شهر شد، با یک لبخندِ کچلوار!
حسن راه افتاد و رفت و رفت و باز هم رفت. زیرِ لب آواز میخواند و شاد قدم برمیداشت. از یک کوهِ بلند بالا رفت، از یک رود پرید. شکمش قار و قور میکرد: قار و قور و قور! گفت: «ای وای، چه گرسنهام شد!»
آخرِ راه، یک قلعهٔ خیلی بزرگ جلویش سبز شد. درِ قلعه طلایی بود و باغش پُر از گلِ سرخ. از پنجره بوی کباب و شیرینیِ تازه بیرون میزد. حسن گفت: «بهبهبه! اینجا دیگر کجاست؟» آرام، پاورچینِ پاورچین، از لایِ در تو خزید.
وسطِ قلعه یک دیوِ گُندهٔ سیاه نشسته بود. دیو دو شاخ داشت و یک مشت دندانِ درشت. اما راستش را بخواهی، این دیو اصلاً باهوش نبود. تا حسن را دید، یک هوارِ بلند کشید: هاااای! حسنِ کچل ذرهای نترسید؛ فقط قاهقاه خندید.
(بزرگتر: اینجا صدایت را نرم کن، انگار رازی میگویی.) حسن جلو رفت و گفت: «دیو جان، بیا دوست شویم.» دیو ماتش برد؛ تا حالا کسی با او مهربان نبود. «راستی راستی؟» دیو پرسید و آرام لبخندی زد. حسن سرِ کچلش را خاراند و گفت: «معلوم است، بله!»
دیو آهی کشید و گفت: «من اینجا خیلی تنها هستم.» حسن کنارش نشست و برایش یک قصهٔ قشنگ گفت. قصهٔ تنورِ گرم، قصهٔ مادرِ مهربان و نانِ داغ. دیو آنقدر خندید که تمامِ قلعه تکانتکان خورد. «تو اولین دوستِ دنیای منی!» دیو با ذوق گفت.
دیو گفت: «این قلعه، این باغ، همه مالِ تو باشد.» «طلا و جواهر هم هست، ولی قابلِ تو را ندارد.» حسن ذوق کرد و گفت: «پس مادرم را میآورم.» دیو خم شد و حسن را روی شانهاش سوار کرد. با هم راه افتادند، تا آن خانهٔ کوچک و قدیمی.
مادر در را باز کرد و از تعجب جیغِ کوچکی زد. یک دیوِ گُنده پشتِ در ایستاده بود، کنارِ حسن! حسن زود گفت: «نترس مادر، این مهربانترین دوستِ من است.» دیو آرام تعظیم کرد و یک دستهگلِ سرخ جلو آورد. مادر از خنده ریسه رفت و هر سه بغلِ هم شدند.
از آن روز، آن قلعهٔ بزرگ پُر از صدا و خنده شد. مادر نان میپخت و دیو آتشِ تنور را فوت میکرد. حسنِ کچل هم باز کمی چُرت میزد، مثلِ همیشه! اما حالا یککم هم کمک میکرد و میخندید. شبها همه دورِ هم قصه میگفتند، تا خوابشان ببرد.