قصه امروز ما در مورد یه پسریه به اسمآرَش، عمه آرَش پرستار بود. یه روز صبح آرَش را برد درمانگاه برای معاینهی سالانه. توی راهرو یک اسکلتِ پلاستیکی ایستاده بود. آرَش دستش را گرفت و گفت: «سلام آقا.» عمه خندید. گفت: «میدونستی وقتی به دنیا اومدی، نزدیکِ سیصد تا استخون داشتی؟ حالا که بزرگ شدی، دویست و شش تا داری.»
آرَش گفت: «استخونهام کم شده؟ کجا رفتن؟» عمه گفت: «نه، کم نشدن. چند تا استخونِ کوچیک به هم چسبیدن و یکی شدن.» بعد به رانِ اسکلت زد. گفت: «این بلندترین استخونِ بدنه. کوچیکترینش توی گوشه، حدودِ سه میلیمتر.» آرَش انگشتش را کرد توی گوشش.
نوبتِ آرَش شد. خانم دکتر گوشی را گذاشت روی سینهاش. گفت: «صدای قلبت رو گوش میدم. میدونستی قلبِ بچهها از قلبِ بزرگترها تندتر میزنه؟ قلبت یک ماهیچهست، اندازهی مشتِ خودت.» آرَش مشتش را گره کرد که ببینه اندازه قلبش چقدر میشه.
خانم دکتر شکمش را فشار داد. آرَش غشغش خندید، چون قلقلکش آمد. عمه گفت: «میدونستی؟ رودهی کوچیکِ آدمِ بزرگ، باز که بشه، شش هفت متره. مال تو هم دراز و پیچپیچیه.» آرَش به شکمش نگاه کرد. گفت: «اینهمه روده اینجا جا شده؟»
دکتر یک خراشِ کوچک روی زانوی آرَش دید. گفت: «این خودش خوب میشه.» عمه گفت: «پوست بزرگترین عضوِ بدنه. اگه پوستِ آدمِ بزرگ رو پهن کنی، نزدیکِ دو متر مربع میشه. اندازهی یک پتو.» آرَش خندید و گفت: «پس من همیشه پتو تنمه.»
دکتر با چراغِ کوچک به چشمهای آرَش نگاه کرد. آرَش سعی کرد پلک نزند، ولی نشد. دکتر گفت: «آدم هر دقیقه چند بار پلک میزنه. هر پلک اشک رو روی چشم پخش میکنه. اینجوری چشم خیس و تمیز میمونه.» آرَش گفت: «من میتونم پلک نزنم.» ده ثانیه بعد، توی چشمهایش اشکجمع شد.
دکتر گفت معاینه تمام شد. همهچی خوبه آرَش! آرش که خیلی چیزها یاد گرفته بود سریع پرسید که دوباره کی بیام؟ خانم دکتر گفت اگر مشکلی نداشتی سال دیگه دوباره بیا که همه چی رو بررسی کنم.
خب عزیزم، دوست داشتی قصه رو؟ تو هم یک بار دستت رو بذار روی قلبت. میزنه، نه؟ حالا دستت رو مشت کن ببینیم قلبت چقدره؟
بدون که دلم میخواد زود ببینمت. فعلاً خداحافظ، زودی برمیگردم با یک قصه دیگه.